تبليغاتX
همه عمر یر ندارم سر از این خمار مستی

همه عمر یر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1390ساعت 18:20  توسط من  | 

وقتی من عصبانی بودم تو منو آرومم کردی.من رو شونه های تو احساس امنیت کردم.این اون چیزی بود که می دونستی من نیاز دارم.دیگه این عصبانیت هات هم مهم نیست برام.منم اون کاری رو می کنم که تو می خوای تا آروم شی.سکوت.می دونم مثل همیشه خودت دوباره میای و بعد هر دومون وانمود می کنیم هیچی نشده.حالا ببین کی گفتم!
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 20:13  توسط من  | 

 

 

 

هنگامیکه از یک نفر امتحان ورودی می گیریم یا برای پذیرفتن شخصی با وی مصاحبه می کنیم
شاید اگر بیشتر دقت بخرج بدهیم حتی بتوانیم تاریخ بشریت را نجات بدهیم .
درزیر تعدادی از نقاشی های فردی که در امتحان ورودی دانشگاه وین پذیرفته نشد
و راه دیگری برای زیستن برگزید آورده شده است لطفا خوب توجه کنید

 


 
 
 
 
 
 
شخصی که این نقاشی ها را کشیده است، میخواسته در دانشگاه هنرهای زیبای وین تحصیل کند و یک نقاش معروف شود.
اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد، تاریخ جهان بسیار متفاوت میشد.


اسم این نقاش،
آدولف هیتلر است!‏
 
 
   تقریبا 50 میلیون انسان در جنگ جهانی دوم تکه تکه شدند . . .  
 
hitler as a child
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 21:53  توسط من  | 

درد!یعنی چی؟نمی دونم!من بی حس بی حسم ولی تو تو اوجشی.برا من رفاقتی که تموم شدنی نیست هنوزم قشنگه.برا من هر چی که تو آینده باشه حس بهتری به من می ده نسبت به اون چیزی که قبلا بود و برای تو اوج خوشحالیت لحظه ای بود که فکر کردی موفق شدی یه محبت ۱۰ ساله رو به نفع خودت از بین ببری و آینده خوشحالی بیشتر از این برا تو نخواهد داشت.آخی!من چه جوری هنوز با تو بدم؟تو یه لحظه حقیقی هم نداشتی.کسی از من و عکس العمل های من نمی ترسه پس هیچ وقت دروغ نمی شنوم ولی تو ... هیچ کس به خاطر تو عوض نمی شه ولی به خاطرت کارای زیادی می شه کرد.

اگه بخوام از منفی ها بگذرم و مثبت نگری کنم دروغ تنها ناراحتیم بود که تو حلش کردی.

خوب راستشو بخوای گفته بودم که من اگر حتی به من فکر کنی حلالت نمی کنم چون باورم اینکه که جز بدی چیزی تو کلت نیس ولی تو میای و نوشته ها مو می خونی این به نفعت نیس.من که راضی نیستم ولی تو چی می فهمی که اینو بفهمی.تو یه بدبخته عقده ای هستی از نظر من.کسی که تو ۶و۷ سالگی اگه با یه پسر بچه ۵ ساله حرف میزد کتک میخورد.کسی که دیدن رابطه ی عاشقانه ی من براش عقده شد.کسی که یه عمر منتظر رفتن من شد و مبارک بعد از ده سال موفق شدی ولی چی فکر کردی؟اگه ۵۰ یا ۶۰ سالمون بود شاید هممون ده سال رو فراموش میکردیم ولی ما همه تو ده دومیم نه من نه تو نه اون فراموشمون نمیشه نصف عمرمونو.و تو هیچ وقت عاشقانه های ما رو ندیدی و خوشحالم که تو این یه مورد نمی تونی منو تقلید کنی و من دو تا شانس داشتم که تو نداری.۱.خودتم بکشی من عشق اولم و تو ....۲.معصومیت و بی خیالی اون سن ها باعث می شه که هیچ عشقی مثه عشق اول نشه.و تو باور می کنی که تونستی؟باشه تونستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 21:37  توسط من  | 

۴ سال میگذره.نمی دونم کمتر! بیشتر!هر چی هست باورم نمی شه این احساسمو.باورم نمی شه که همه چی برام عادی شده و همه آدمای زندگیم عوض شدن و وقتی به اون فکر میکنم فقط فکر می کنم یه احمق یودم!ولی هنوز وقتی حرفامو با تو می خونم گریه کنم.نمی دونم!واقعا نمی دونم چرا!واقعا نمی دونم تو چه به سرت میاد به خاطر کاری که با من کردی!وقتی می بینمت دیگه اون آدم قبلی رو نمی بینم.چیزی که می بینم خنده داره.تازه همه حرفایی که همیشه درباره خودت می زدی رو می بینم.حالا می دونم تو چرا خودتو این جوری می بینی!تو هیچ وقت گول خودت رو نخوردی.هیچ وقت فکر نکردی که آدم خوبی هستی.تو پوچی خودتو همیشه دیدی.یه هیکل چاق!وقتی راه رفتنت رو می بینم کیف میکنم و وقتی می دونم با چه آدمی طرفی ....

اصلا یادم نمیاد چی شد.همه چی مبهم شده.جز صحنه ی اون روز آخر و اون جمله هایی که تو وبلاگت آخرین بار حوندم هیچ چی یادم نیس.نمی دونم از چی!ولی ناراحتم.ناراختم به خاطر بدی هایی که نشونم دادی.هیچ کس تو زندگی منو به اندازه تو بزرگ نکرد.بزرگم کردی و نشونم دادی که هیچ کس خوب نیست.نشونم دادی که اگه هزارتا آدم دور و ورم باشه تا همیشه تنهام.حقیقته.شاید اگه تو هم نشونم نداده بودی بالاخره یکی دیگه یادم می داد یا حتی خودم یه روز می فهمیدم.ولی هیچ وقت به خاطر درد بزرگ شدنی که تو زود به من نشون دادی نمی بخشمت.وقتی یه چیزو بفهمی دیگه فهمیدی.اگه یه حرف بشنوی دیگه شنیدی.اگه یه چیزی ببینی دیگه دیدی.دیگه بعد از اون از ذهنت نمی ره مگر اینکه بمیری.کم رنگ می شه ولی امکان نداره پاک شه.نمی فهمی چی می گم.تو این دنیا نیستی هنوز.

ناراحتیم شاید از تو نه به خاطر اون ماجراست.به خاطر اینکه دنیای منو بهم زدی.نشونم دادی تو که از همه بهتر بودی و تو که مظلوم عالم هستی چه گرگی بودی.نشونم دادی وقتی کسی که از ترس و خجالت و اعتماد به نفس پایین جرات اینکه تو چشات نگاه کنه رو نداره می تونه یه روز گرگ شه و بهت حمله کنه و بخواد جاتو بگیره از همه باید ترسید.

وقتی فکر می کنم به احساست تو اون روزایی که با من درد دل می کردی دلم یه جورایی می گیره.از اینکه آخرین تلاشاتو می کردی که وجود بدتو نشون ندی.آرزو می کردی اوضاع اونی باشه که تو می خوای و تو نخوای نشون بدی واقعا کی هستی و چه کارا بلدی!نه به خاطر من که تو هیچ وقت به خاطر کسی کاری نکردی.به خاطر اینکه بقیه اون چیزی که تو از خودت می دونستی رو نفهمن.چقدر آرزو های یه نفر می تونه کثیف باشه.خیلی وقتا جمله های وبتو می خونم و به خدا فکر میکنم وقتی حرفاتو می شنوه.اون التماسای مظلومانه که خدا می دونه پشتش کی هست.کاش خدا صورت داشت و کاش من صورت خدا رو اون لحظه می دیدم.اون وقت شاید یه کلمه هم نمی نوشتم.

تو کتاب شریعتی خوندم که فرشته های خدا همشون کلاهبردارن از خدا مزد می گیرن ولی کارشونو درست انجام نمی دن.اینکه چرا یه صورت مظلومو می دن به یه آدم که مثل گرگه یا اینکه چرا برا یه آدمی که دلش قراره پر از ناراحتی باشه یه صورت خندون می ذارن. خودت بهتر از من می دونی که این جمله ها آدمو یاد چی می ندازه.خوشحالم که فقط تو نیستی همه کسایی که دیدنت می دونن.صورتت رو نه  تو رو.و مطمئن باش همه اون کسایی که تو این ماجرا بودن اینو دیدن.

دعاست یا نفرین نمی دونم.من می گم نفرین چون دعایی ندارم برا تو.آرزومه ببینم بزرگ شدی و حقیقتایی که یاد من دادی زندگی یادت بده.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 13:25  توسط من  | 

امروز برگشتم و وبلاگ قدیمم رو یه نگاهی کردم.وای خدا!باورم نمی شه که چقدر زندگی عوض شده اونم جوری که من فکرشم نمی تونم بکنم.

شاید یه روز آدرس وبلاگ قبلیمو این حا بزارم.شایدم هیچ وقت.دوست ندارم راحت به گذشته برگردم.

ماجراهای زیادی هست که باید برا نوشتنشون وقت بزارم.چیزایی که خیلی ها می گن تا بیرون نریزی فراموش نمی شه.چیزایی که سال ها ازش گذشته و فکر می کنم دیگه اصلا مهم نیست اما هر وقت که از صحبت می کنم گریه می کنم.من دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم.به هیچ کس.هر کس که تو زندگیم براش درد دل گفتم همونایی که بهترین و نزدیک ترین دوستام بودن بدترین دشمنام شدن.هیچ کس نمی تونست این جوری اذیتم کنه.

پس برای خودم حرف می زنم.این جا می نویسم.برای خودم.به افتخار خودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 14:23  توسط من  | 

می نویسم : پرواز ! می نویسی : رگبار !

می نویسم : یک رقص ! می نویسی : بر دار !

می نویسی : شلاق ! می نویسم : ایمان !

در قفس می پیچد نعره ی یک انسان !

می نویسم : فریاد ! می نویسی : هرگز !

می عبورم از تو ! ای چراغ قرمز !


من نمی ترسم از این شب خون آلود !

سد فرو می ریزد با خروش یک رود !

در تن من جاریست سیلی از ابریشم !

زیر این سرنیزه تازه من من میشم !


می نویسی زندان ! می نویسم :خوش تر !

می نویسی : اعدام ! می نویسم : دیگر ؟

می نویسی : ظلمت ! می نویسم : خورشید !

برف پیراهن را یک بغل گل رویید !

می نویسی هشدار ! مرگ در نزدیکی !

می نویسم انکار ! تا ته تاریکی !


من نمی ترسم از این شب خون آلود !

سد فرو می ریزد با خروش یک رود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 0:44  توسط من  | 

ژنجره ی اتاق من رو به حیاط خلوت باز می شه.تمام منظرش یه دیوار کوتاه کرم رنگه با یه نرده ی قفس شکل که از رو دیوار تا پشت بوم کشیده شده با یه نرده بوم که تا در این قفس بالا می ره و البته درخت گردوی حیاط همسایه که تنها زیبایی تو این منظره حساب می شه.

این منظره ایه که من هر روز و هر شب می بینم.هر و قت می خوام بخوابم به درخت گردو و تکون خوردن برگاش خیره می شم و می رم تو فکر خاطره های دور و نزدیک.انقدر فکر می کنم که نمی فهمم کی خوابم می بره و  وقتی چشام باز می شه دوباره برگارو می بینم که تکون می خورن و نور خورشید از لا به لاشون می تابه تو صورتم.این درخت شاهد همه ی روز و شبای تو این اتاق بوده.درختی که من هیچ وقت کاری براش نکردم ولی حس می کنم با من مهربونه.

دیشب شب احیا بود و من منتظر خواب بودم.دعا نمی خوندم.خیلی وقته که دیگه دعا نمی خونم(حداقل اون چیزایی که مردم بهش می گن دعا).فقط آروم چشمامو بستم و سعی کردم تصور کنم خدا چه احساسی به من داره و خودم واقعا اون احساسی که بهش دارم رو بفهمم.هیچی حس نکردم.فقط تو سرم این جمله اومد.......شاید بهتره نگم

.موبایلمو برداشتم و یه کم تو اینترنت چرخیدم تا خوابم ببره.که یه دفعه از پشت دیوار کوتاه همسایه یه صدایی شنیدم.اول صدای خش خش یه دمپایی که نزدیک و نزدیکتر اومد و بعد صدای سرفه های مرد همسایه.من هیچ وقت همسایه پشتیمونو ندیدم.تنها ارتباط ما با اون طرف یه درخت گردو هست و صداهایی که گاهی از اون ور دیوار می شنوم ؛مثه شبی که مرد همسایه پسر مستشو که دیر اومده بود خونه نصیحت می کرد.یا امروز که مهمونشون از درخت سیب حیاط همسایه تعریف می کرد و من می شنیدم.

نمی دونم چرا همیشه وقتی صدای این سرفه ها رو می شنوم تو ذهنم یه پیرمردو تصور می کنم  و از صدای دمپایی که رو زمین کشیده می شه به نظرم میاد باید یه پیرمرد چاق باشه.

پیرمرد اومد پشت دیوار نشست و من شنیدم با بغض بین سرفه ها و نفس نفس زدن هاش می گه "خدایا صدامو می شنوی؟"و بعد صدای گریه.اول آروم انگار می ترسید کسی بشنوه و بعد از یه مدت من هق هق گریه های یه مرد رو از پشت دیوار می شنیدم.اشک تو چشمای من جمع شد.بدترین لحظه های عمرم لحظه هایی بوده که گریه ی یه مرد رو دیدم.با خودم تصور کردم یعنی چه ناراحتی می تونه داشته باشه....شاید مشکل مالی داره! ولی نه بیشتر از این چیزاست.زنش مرده؟یکی بهش خیانت کرده؟بچش مریضه؟

من پا به پای گریه های مرد گریه کردم و همون جور که اون صدا می زد خدایا می شنوی انگار حرف دل من بود و من حرفای خودمو به خدا می گفتم.پیرمرد انقدر گریه می کرد که جز چند کلمه نمی تونست بگه خدا رو صدا می زد و باز گریه می کرد.تو دلم به خدا التماس کردم که مشکلش هر چی هست تموم شه.یه کم دعا خوند و آخرین جمله ای که گفت این بود:"خدایا من بهش بد کردم.یه راهی نشونم بده که باز منو ببخشه.من بد کردم."دوباره صدای خش خش دمپایی بود که رفت و رفت و دور شد.

من اشکامو پاک کردم و تو خیالم سعی کردم بفهمم این آدم به کی بد کرده؟؟؟؟؟هزار تا داستان اومد تو سرم و تا صبح بیدار موندم.

اینم شب احیای من.خدایا!گولم زدی که بیدار بمونم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 0:33  توسط من  | 

عید همتون مبارک ..

انشالله سال خوبی داشته باشین ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 22:17  توسط من  | 

     آره زندگي كلمات با زندگي لحظات خيلي فرق دارد.

-        آره حتي تنبلي هايش هم فرق دارد

-        بله ، اين مثبت است و اون منفي

-        در اينجا چه چيز بهتر ار تنبلي ؟

-        و در آنجا هم چه چيز بهتر تنبلي؟

-        آره ياد اين شعر افتادم به نام « اي ابر پر شكسته ي بيمار » كه مي گويد:

« وقتي كه ديگر هيچ چيز نداري

وقتي كه دستهايت  

ويرانه هايي هستند

بي هيچ انتظاري ، حتي بي هيچ حسرتي

ديگر چه بيم كه تو را آفتاب و ماه

ننوازند

وقتي ميعادي نباشد، رفتن چرا؟ »

ناچار بر جا مي مانيم

-        آره « ماندن » گاه براي آنكه هيچ راهي گام هاي كسي را كه به پرسه زدن خو نگرفته اند ، به « رفتن » نمي خواند. و ماندن گاه براي آنكه ...هِ هِ...!

-        براي چي؟

-        براي آنكه «ماندن» در آخرين نقطه ي همه ي رفتن ها نشسته است

-        و « همچون الماسي بر تارك آخرالزمان  مي درخشد».

-        و « سايه ي برج بلندي است در انتهاي كوير...».

-        و «شعله ي شمعي در دل شب»

-        « كه با لبخندي نخستين آفتاب مي ميرد».

-        و « كه مولاي متقيان و امير مومنان گاهي خيلي لوس مي شود».

-        ه ه ! مگر نه؟ شمع صبح گاهي نشنيده اي « مگر نه شمع در لبخند صبح جان مي سپارد»؟

-        « و قطره ي شبنم نيز بر برگ گل صوفي تو مي خشكد».

-        اما گل صوفي كه همچنان  تر و تازه ، زيبا و معطر ،روز را آغاز مي كند!

-        كدام روز را ؟ اين چه طلوعي ست كه چند بار از آن حرف زده اي ؟ تو فقط تا آنجا حق داري مرا بيازاري كه زشت نباشد.

-        ...

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 0:57  توسط من  | 

هی...هی...!

کجا بودم؟

کجا رفتم؟

چه خبر هاست در این سو!

چه سخن هاست در این جا!

چه سفر هاست در این راه!

اما...

اما چگونه می توان رفت؟

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 0:54  توسط من  | 

اگر سنگ،سنگ...
اگر آدمي ،آدمي است
اگر هر کسي جز خودش نيست
اگر اين همه آشکارا بديهي است


چرا هر شب و روز، هر بار
بناچار
هزاران دليل و سند لازم است،
که ثابت کند:
                 تو توئي؟


هزاران دليل و سند،
که ثابت کند...

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 0:45  توسط من  |